[1158]

خرید بک لینک

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی همزمان با باز شدن ِ پلک هایم، خودم را از دست دادم

روی زمین افتادم و سرگردان، به از دست دادنم خیره شدم

در چاله ای بزرگ افتادم و سرم حول ِ جایی که در آن نشستم می گشت

بزرگی و عمق چاله حجم چشمانم را گرفته بود و رنگ ِ قهوه ای ِ سوخته اش، تمام مردمک چشمانم را پُر کرده بود

وقتی باران بارید

گوشه ای از آن چاله نشسته بودم که

تابش نور خورشید را از لا به لای ِ قطره های درخشان فهمیدم!

امید !

کمی گذشت تا چشمانم به نقطه ی عطف ِ آب و نور و آسمان عادت کند

اما وقتی عادت کرد، آسمانی را دیدم که از آن نور می بارید

شروع کردم به پُر کردن چاله

با سری خمیده ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

[1165]...

ما را در سایت [1165] دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 120 تاريخ: چهارشنبه 15 اسفند 1397 ساعت: 22:36

صفحه بندی