[1159]

خرید بک لینک
بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی بچه بودم و میخواستم جلب توجه کنم برای خانوادم، دوستام و فامیلا، فاز ِ غم و تنهایی میگرفتم! واقعاً تنها نبودم و همه میتونستن منو درک کنن! ولی این موضوع رو انکار میکردم.

الان که یه نگاهی به اون موقع میندازم میبینم زمین تا آسمون فرق کردم! تازه میشناسم خودمو و میبینم با آدمای اطرافم چقدر فاصله دارم! ای کاش موقعی که در حال تغییر بودم، خدا اجازه میداد تا باهام باشن ولی نشد... نمیدونم تا حالا کسی بهتون این عبارت رو گفته؟ "انگار یه دنیا بینمون فاصلس..."، "آدمای معمولی وقتی یه لباس قشنگ میبینن ذوق میکنن و تحلیلش میکنن، ولی تو اینطوری نیستی، تو فقط یه لبخند میزنی و در حد آدمای دیگه دربارش حرف نمیزنی."

نیست بابایی... نیست... حس من مث اونا نیست... جنس تلاشای من مث اونا نیست... دوستای من حداقل میتونن برای چند دقیقه درباره ی خودشون حرف بزنن ولی من نه! چون حرفاشون برام تازگی نداره، چون از عمق وجودشون درصد کمی از حرفامو شاید درک کنن!

آره، مورچه کوچولو باز فهمید تنهایی ینی چی! این دفعه دیگه تظاهر نمیکنه که توی دنیا تنهاست؛ ولی این تنهایی رو وقتی شب ها خرج میکنه و با جون و دلش به خدا میگه خدایا، من به غیر از تو کسی رو ندارم. هیچ تظاهری توی چهرش نیست! امامشو که صدا میزنه، به عنوان سرپناه بهش رو میاره و هیچوقت نمیتونه تصور کنه روزی از سرپناهش جدا شه! مورچه ی سال ها پیش، فکر نمیکرد به شب هایی برسه که بلافاصله بعد از اشک، بخنده! قربون خدا برم که به بنده هاش نشون میده همراه سختی، آسونیست! یاد ِ امامم میوفتم... مورچه؟ حجم تنهایی و غم امامت خیـلی بیشتر از توئه ها!

یا صاحب الزمانم...

+ شاید خدا میخواد هِی بهم یادآوری کنه که بهترین رفیقم کیه... هی یادم بندازه و من هی شاد شم و شرمندش شم :)

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

[1165]...

ما را در سایت [1165] دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: چهارشنبه 15 اسفند 1397 ساعت: 22:36

صفحه بندی