بسم الله الرحمن الرحیم
داشتم از کلاس برمیگشتم... یکی از بچه های کلاس که فکر میکنه من سنم کمه، تصمیم گرفته که با من لجبازی کنه و مسخرم کنه و دستم بندازه و... بدون هیچ دلیلی! واقعاً نمیدونم چرا! تا الان هم نه حرف بدی زدم بهش، نه چیز دیگه ای! فقط یه بار که داشت با تخته پاک کن روی کتاب ها و دفترامو میکشید، بعد از تحمل و صبر، یه نگاه جدی ای بهش کردم که یعنی "با لپ تاپ ِ آموزشگاه که برای معلماس بدون توجه به من که ور رفتی (گرچه نذاشتم)، مسخرم که کردی، ادامم در آوردی، کلاسم مسخره کرد و... همه رو تحمل کردم و میکنم! و با تمام این احوال مهربونانه توی کلاس باهات برخورد میکنم!

چون از پیامبرم یاد گرفتم که تو توی این سن، قربانی شدی... قربانی ِ شرایط و محیط و آدمای اطرافت... زمان میبره تا بهت یاد بدم آدمای بهتری هم میتونن دور و برت باشن و تو هم میتونی بهتر از اونا باشی!
با اینکه جلسه به جلسه خدا رو شکر داره رفتارش بهتر میشه، ولی توی راه خونه داشتم فکر میکردم توی زمان جاهلیت دقیقاً انگار میخواستی به یه آدم چشم و گوش بسته، نور بدی! چقدر سخت... چقدر تحمل... چقدر سعه ی صدر میخواست!
تا الان واقعاً درک نکرده بودم پیامبرمونو که چند روز پیش بالاخره کمی فهمیدمشون!
فأصبر صبراً جمیلا..!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
[1165]...ما را در سایت [1165] دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107